غزلیات ناصر بخارایی
آخر این شام بلا را سحری خواهد بود
آخر این شام بلا را سحری خواهد بود و آخر این سوز دلم را اثری خواهد بود امشب از نالهٔ دلسوز من و شعلهٔ آه…
یار عزیز و یوسف کنعان ما توئی
یار عزیز و یوسف کنعان ما توئی در مصر دل عزیزتر از جان ما توئی یعقوبوار دیده ز غیر تو بستهام چشم و چراغ کلبهٔ…
هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابل
هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابل که منقطع نشود دوستی به قطع منازل میان لیلی و مجنون مودّت است و ارادت اگر عداوت…
هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد
هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد هرگز میان حلقهٔ عشاق سر نشد ذوق جفا و لذت پیکان غم نیافت هر دل که زخم…
نقل است لب تو یا شراب است
نقل است لب تو یا شراب است یا آتش و دل از او کباب است یک قطره ز جام توست دریا یک ذره ز حسنت…
میدهد باد از تو بوئی، آفرین بر باد باد
میدهد باد از تو بوئی، آفرین بر باد باد من به بویت میدهم عمر گرامی را به باد بر دلم بیداد چشم مست تو از…
من نکنم دیده باز تا ننمائی تو روی
من نکنم دیده باز تا ننمائی تو روی من نگشایم زبان تا تو نگوئی بگوی عشق تو مشاطهوار جلوهگر حسن توست کرد جهانی خراب، وصل…
من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم
من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم به سر دوست که دیوانه نیام، سرمستم من ازین هستی بیخود به گمان میافتم نیست معلوم که…
مرا که نشوهٔ روح از می مغانهٔ توست
مرا که نشوهٔ روح از می مغانهٔ توست دماغ عقل تر از نغمهٔ ترانهٔ توست نیام چو عود که از چنگ یار مینالد خروش من…
ماه من چون سرو بالا میکشد
ماه من چون سرو بالا میکشد آه من سر بر ثریا میکشد همچو خاک افتادهام بر خاک پست سرو من از بس که بالا میکشد…





