غزلیات ناصر بخارایی
تا کی چو سگم از نظر خویش برانی
تا کی چو سگم از نظر خویش برانی وقت است که چون باز مرا باز بخوانی صد بار براندی به جفا از در خوبشم وین…
پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی
پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی پیغام ما بگوئی آنجا اگر توانی یکران باد پا را، از پویه در تک آور روزی مگر بر…
بهشت را سر کوی او نشان دادند
بهشت را سر کوی او نشان دادند به یاد او همه حوران ز شوق جان دادند کشید عقل به پرگار وهم دایرهای چو شد تمام…
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم ببخشم از لب خود بوسهای که مسکینم هلاک گشتهٔ آن غمزههای خونریزم به باد رفتهٔ آن طرههای…
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است ما را از او نصیب نمک بر جراحت است ساقی بیار راح که راحت دهد به روح…
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارا
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارا بگذار تا ببینم در آینه خدا را در کعبهٔ وصالت گر باشدم مقامی از زمزم دو دیده آبی زنم صفا…
ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن
ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن وز سر دیوانگی فکر محال انگیختن بی نهایت را به عقل منتها نتوان شناخت نفس ناقص…
اهل نظر که سوختگان بلا کشند
اهل نظر که سوختگان بلا کشند رسم وفا رها نکنند ار جفا کشند آنان که رهروان وفایند، از مژه سوزن کنند و خار جفا را…
اگر دلبر ز ما دل برنگیرد
اگر دلبر ز ما دل برنگیرد دل من غیر او دلبر نگیرد اگر زر در میان نبود کمر را میان دوست را دربر نگیرد صبا…
از عشق همچو آتشم و ناله دود من
از عشق همچو آتشم و ناله دود من باشد کزین میانه بسوزد حسود من دشمن کجاست، قوت بازوی من کراست کس را نماند طاقت امساک…





