غزلیات ناصر بخارایی
بحر غم تو کران ندارد
بحر غم تو کران ندارد عشقت سر این و آن ندارد آنکس که از آن جهان خبر یافت دیگر سر این جهان ندارد مرغی که…
این خم بالای دو تاه من است
این خم بالای دو تاه من است یا خیال آبروی ماه من است اشک من بر خاک ره دید و بگفت کین چه خونها که…
ای خجل گل ز رنگ و بوی شما
ای خجل گل ز رنگ و بوی شما سرخ گشته ز شرم روی شما سرو من تا تو بر لب جوئی آبروی است آب جوی…
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید ماجرائیست که آن را نتوان گفت و شنید گفتم از خون جگر نامه نویسم جائی که به گرد…
اگر ای باد تو را بر در او هست قبول
اگر ای باد تو را بر در او هست قبول خاک را نیز چنان کن که شود وجه قبول ننمائی سبکی تا نشود گرد و…
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد وز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد هیچ میدانی چرا سرگشته گردد آفتاب زانکه او بر گرد…
یا رب آن سرو روان تازه گلی بار آورد
یا رب آن سرو روان تازه گلی بار آورد باغبان بین که چنین نخل به بازار آورد صد چو من گوشهنشین را به دم خرم…
همچو رخسار تو مه بر گوشهٔ افلاک نیست
همچو رخسار تو مه بر گوشهٔ افلاک نیست همچو بالای تو سروی در چمن چالاک نیست مهر حسنی دارد اما نیست ایمن از زوال گل…
هر زمان آتش تو در دل یاری گیرد
هر زمان آتش تو در دل یاری گیرد شیرگیر آهوی چشم تو شکاری گیرد دل ما کرد قراری که نیاید به قرار مگر آن روز…
نسخهٔ سنبل تو پیش گل آورد نسیم
نسخهٔ سنبل تو پیش گل آورد نسیم گل به شکرانهٔ او خردهٔ زر داد به سیم چشم بیمار تو را باد صبا با نرگس نسبتی…





