غزلیات ناصر بخارایی
چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است
چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است گوش من و بانگ نی و دست من و جام است گر اختر مقصود به ما خوش…
چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش
چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش چو غبار گشتی ای سر، بنشین بر آستانش چو در آتشی تو ای جان، ز لبش…
چشم تو سر بر نمیدارد ز خواب
چشم تو سر بر نمیدارد ز خواب مست در محراب مینوشد شراب از دهانش کس نمییابد نشان ذره ناپیدا بود در آفتاب غمزهٔ شوخت به…
تو سروی ای صنم یا بوستانی
تو سروی ای صنم یا بوستانی تو جانی ای پری یا جان جانی لب لعلت نهفته عقل کل را همیگوید جواب لنترانی ندارم هیچ یاری…
تا کی چو سگم از نظر خویش برانی
تا کی چو سگم از نظر خویش برانی وقت است که چون باز مرا باز بخوانی صد بار براندی به جفا از در خوبشم وین…
پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی
پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی پیغام ما بگوئی آنجا اگر توانی یکران باد پا را، از پویه در تک آور روزی مگر بر…
بهشت را سر کوی او نشان دادند
بهشت را سر کوی او نشان دادند به یاد او همه حوران ز شوق جان دادند کشید عقل به پرگار وهم دایرهای چو شد تمام…
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم ببخشم از لب خود بوسهای که مسکینم هلاک گشتهٔ آن غمزههای خونریزم به باد رفتهٔ آن طرههای…
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است ما را از او نصیب نمک بر جراحت است ساقی بیار راح که راحت دهد به روح…
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارا
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارا بگذار تا ببینم در آینه خدا را در کعبهٔ وصالت گر باشدم مقامی از زمزم دو دیده آبی زنم صفا…





