غزلیات ناصر بخارایی
بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است
بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است تا نپنداری عزیزان را برین در عزت است هر که خاک پای تو شد…
با تو برابری رخ حور و ملک نکرد
با تو برابری رخ حور و ملک نکرد آن کرد چهرهٔ تو که مهر ملک نکرد از شرق تا به غرب ز خوبی یگانهای خورشید…
ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم
ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم از خون جگر سرخ کنی چهرهٔ زردم درمانده به درمان دلم خلق دو عالم و…
او آئینه است و هر طرفی رویها دارد او
او آئینه است و هر طرفی رویها دارد او روشن همیشود هنر و عیب ما در او هر گه که بنگریم در ابروی و قامتش…
اگر چه غمزهٔ خونریز تو بلای من است
اگر چه غمزهٔ خونریز تو بلای من است سرشک لعل و زر چهره خون بهای من است مرا که از تو به صد تیغ بر…
از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد
از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد وز غم چه نمک ماند که بر ریش نیامد یک روز دلم رفت به چین سر زلفش…
آتشی در جان من عقل مشوش میزند
آتشی در جان من عقل مشوش میزند بادهٔ صافی که او آبی بر آتش میزند همت من پای بر تاج سلاطین مینهد خاطر من خاک…
یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است
یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است گر به صورت میکند دوری به معنی واصل است من به سر آیم به سوی…
همیدارم از لطف تو مُلتمس
همیدارم از لطف تو مُلتمس که بر ما به ترکی نتازی فَرس به آزار کس ملک دنیا مگیر که دنیا نیرزد به آزار کس صبا،…
هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد
هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد عاقبت کشتهٔ آن تیر و کمان خواهد شد اگر آن روی دلارای نخواهی پوشید فتنهٔ عالم…





