غزلیات ناصر بخارایی
دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است
دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است اشک من با می و می با لب تو همرنگ است همه تا باد صبا…
در آن روزی که خوبان آفریدند
در آن روزی که خوبان آفریدند تو را بر جمله سلطان آفریدند تو را دادند توقیع سعادت پس آنگه روح انسان آفریدند ملاحت در تو…
خدمت پیر مغان مذهب دیرینهٔ ماست
خدمت پیر مغان مذهب دیرینهٔ ماست سجده در پیش بتان پیشهٔ پیشنهٔ ماست گر بخواهیم که بینیم رخ خود را سرخ می روشن به کف…
چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن میرسد
چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن میرسد غنچه را چاک گریبان تا به دامن میرسد ما اسیر هجر و دایم در وصال تو…
چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید
چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید بساخت پردهٔ عشاق و پردهها بدرید به یک ترانه چنان گرم کرد مجلس را که می به…
جانم فدای جانان گر میل او به جان است
جانم فدای جانان گر میل او به جان است فرمان دلپذیرش بر جان ما روان است در پای سرو قدش افتادهام به خواری من خاک…
تن سرگشته ز هجر تو به جان میآید
تن سرگشته ز هجر تو به جان میآید همچو شمع آتشم از دل به زبان میآید گر بگویم سخنی همچو میانت باریک عقدهای چون کمر…
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست خورشید شعلهای ز دم آتشین ماست ما همچو ذرهایم هوادار و هر سحر شمشیر مهر غرقه…
پرده چو بگشاد باد از روی گل
پرده چو بگشاد باد از روی گل تازه شد عیش از رخ نیکوی گل حبذا بلبل که میآرد به سر عمر شیرین را به گفت…
به دندانمزد افشاندیم جان بر لعل خندانش
به دندانمزد افشاندیم جان بر لعل خندانش دریغا این نواله نیست اندر خورد دندانش نیارد کرد سر از جیب مشرق تا ابد بیرون اگر خورشید…





