غزلیات ناصر بخارایی
در آ دامنکشان ساقی و مستان را شرابی ده
در آ دامنکشان ساقی و مستان را شرابی ده دل مجروح من بستان، به مخموران کبابی ده ببر سجادهٔ تقوی و رهن ساغر و می…
خاک تو را ز آب لطافت سرشتهاند
خاک تو را ز آب لطافت سرشتهاند در وی به غیر تخم سعادت نکشتهاند جانهای عاشقان تو ز آنروی چون پری دیوانه میشوند اگر خود…
چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش
چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش نور است او، جا میدهم در هر دو چشم روشنش گر عمر من باقی بود،…
چه شد که یار به بالین ما گذر نکند
چه شد که یار به بالین ما گذر نکند به چشم لطف به بیمار خود نظر نکند صبا ز محنت شبهای ما خبر دارد ز…
جانا تو سوز خاطر پر غم ندیدهای
جانا تو سوز خاطر پر غم ندیدهای چیزی که وهم غم بود آن هم ندیدهای سوز و گداز و درد دل و فقر و مسکنت…
تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم
تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم بیار آبی روان ساقی، مگر گردی بر افشانم من از روز ازل دادم به جام لعل تو…
تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد
تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد کز سر دوش تو سر هیچ نمی بردارد در ازل قامت تو در دل ما بود…
پای بیرون ز حد خویش نهاد
پای بیرون ز حد خویش نهاد زلف تو سر از آن دهد برباد بندهٔ توست هر کجا سرویست بنده بسیار کردهای آزاد روی بنمودی و…
به درد عشق درماندم، ره درمان نمیدانم
به درد عشق درماندم، ره درمان نمیدانم که آن مقصود دشوار است، و من آسان نمیدانم ز مهر رنگ رخسارش، نظر دارم به گل اما…
بشکفت گل در گلسِتان، آن یار گلرخسار کو
بشکفت گل در گلسِتان، آن یار گلرخسار کو برخاست سرو بوستان، آن سرو خوشرفتار کو غنچه تبسم میکند، آن پستهٔ خندان کجاست سوسن زبان آور…





