غزلیات ناصر بخارایی
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا سیل از دیده روان گشت و ببرد آب مرا تنم از ضعف چنان شد که نمییافت دگر…
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را رسد خورشید بر دیوار و بیند روی کاهی را بسوزد بر سر آتش چو عنبر زلف…
در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بود
در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بود روی تو سوی دل و روی دلم سوی تو بود پیش از آن روز که خورشید فلک…
خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائیست
خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائیست که شب و روز در او هندوی مردم زائیست روی ما آب روان و گل زردی دارد به تفرج گذر…
چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی
چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی همچون دهنت دم نزنم هیچ ز هستی هر کس ز شراب هوسی مست غرورند ما مستتر از…
چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت
چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت که خرد مینتواند که کند ادراکت ورق لاله بر اندام گل و شمشاد است یا قبا بر…
جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من
جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من کی به کام من شود مقصود ناموجود من چون شدی دامن کشان، باری زمینش گشتمی تا…
تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم
تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم گر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم مرغ دلم کز من رمید، اندازمش…
تا خط بر آن عقیق درخشان نوشتهاند
تا خط بر آن عقیق درخشان نوشتهاند دل را ز درد آیت درمان نوشتهاند بر لعل نقش بین که ز فیروزه بستهاند بر لاله خط…
پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین
پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین به صبا گوی حکایت ز لب شکر شیرین خود یکی بوسه بده بر دهن تنگ…





