غزلیات ناصر بخارایی
گر اشارت میکنی، چشم تو مردم میکُشد
گر اشارت میکنی، چشم تو مردم میکُشد ور همیگوئی که بخشیدم تکلم میکشد در فراقت میکَنم جان، ور بیائی جان دهم روز بدبختی گدایان را…
غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد
غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد دل به زر در بست گل، دوران او بر باد شد اهل دنیا همچو سبزه پایمال انجماند…
عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم
عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم در سر همه سودا شد و در دل همه خونم دیرست که دیوانهام و عاشق و…
صدرگه عشق غیر سینه نباشد
صدرگه عشق غیر سینه نباشد نقد بلا را جز این خزینه نباشد عشق بتان در دلم نهفته نماند باده نهان اندر آبگینه نباشد نوش کن…
شب فراق تو دارم به ناله همدمیئی
شب فراق تو دارم به ناله همدمیئی به روز هجر کنم با غم تو محرمیئی تو لذت غم عشق از دل بلاکش پرس که تا…
سر شد ز دست و مهر تو از سر نمیشود
سر شد ز دست و مهر تو از سر نمیشود یک ذره درد عشق تو کمتر نمیشود ما خوردهایم چو خضر آب حیات عشق وین…
زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید
زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید بخت سیاه بین که به آخر کجا کشید بودم مثال قطرهٔ شبنم قرین خاک مهر تو رخ نمود…
ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد
ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد معیّن است که عین عنایتی باشد چو ذره نام بر آریم در هواداری اگر ز سایهٔ مهرت حمایتی…
رند و قلندر شدم از سر دیوانگی
رند و قلندر شدم از سر دیوانگی کمترم از خاک ره بر در دیوانگی جامهٔ صاحبدلان جمله بپوشید دل هیچ لباسی نیافت در خور دیوانگی…
دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بودهایم
دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بودهایم همچو مشکین سنبل او بی سر و پا بودهایم منت ایزد را که یک شب در کنار ما…





