غزلیات ناصر بخارایی
از دل گذشت غمزهاش، از جان گذاره کرد
از دل گذشت غمزهاش، از جان گذاره کرد چشمم به گریه راز نهان آشکاره کرد تیر از چه زد، چو میتپم از تیغ او به…
یا رب آن اوج نشین کوکب سیارهٔ کیست
یا رب آن اوج نشین کوکب سیارهٔ کیست نظر آن مه بیمهر به استارهٔ کیست اشک سرخ و رخ زرد و دل گرم و دم…
همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست
همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست نارون را چو قدت چهرهٔ گلناری نیست ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن است بده آن…
هر دمت با مهربانان کین چراست
هر دمت با مهربانان کین چراست با وفاداران جفا چندین چراست حسن رویت کافتاب عالم است نور چشم ماست، پس خود بین چراست گر نه…
نرفت راه بیابان و خسته شد پایم
نرفت راه بیابان و خسته شد پایم اگر به سر نرود راه، من به سر آیم به جستوجوی تو آشفته میروم چون باد مگر به…
مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد
مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد معشوق جگرخوارهٔ دل برده نیامد آزاد کنیم از پی کفارت او جان کان دلبر بد عهد…
من ز دست تو داستان شدهام
من ز دست تو داستان شدهام دستهٔ جمله دوستان شدهام نتوان گفت که در رخت روشن که ز چشم تو ناتوان شدهام تا دهان و…
مست عشقم پارسائی چون کنم
مست عشقم پارسائی چون کنم محو گشتم خود نمائی چون کنم عاقلان گفتند برگرد از حبیب عاشقم من بیوفائی چون کنم عقل فرماید ز دلبر…
مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست
مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست که هر کجا روم از دام دل رهائی نیست هر آنچه در نظرم آید از شمایل تو…
ما خلاف رسم مردم کردهایم
ما خلاف رسم مردم کردهایم ترک اسباب تنعم کردهایم رشتهٔ تسبیح را از ما مجوی زانکه ما سررشته را گم کردهایم در میان گریه چون…





