غزلیات ناصر بخارایی
سرو روان چو قد بلندت ظریف نیست
سرو روان چو قد بلندت ظریف نیست آب حیات چون لب لعلت لطیف نیست خط دشمن است حسن تو را، اندکش مبین موری که دست…
سبزه از خط غبارت خاک بر سر میکند
سبزه از خط غبارت خاک بر سر میکند غنچه از لعلت قبا را چاک در بر میکند میزند سرو روان را پنچهها بر سر چنار…
ز نور مهر تو در ماه تاب است
ز نور مهر تو در ماه تاب است ترا پروانه شمع و ماهتاب است چه میپرسی خبر از عالم دل ز چشم مست تو عالم…
روزگاریست که من عاشق و دیوانهوشم
روزگاریست که من عاشق و دیوانهوشم وقتها از سر مستی قدحی نیز کشم ناخوش است آنکه ز عالم به خوشانش خوش نیست روی من چون…
دیده باید که در او صورت یاری باشد
دیده باید که در او صورت یاری باشد ور نه بی وَرد رخش هر مژه خاری باشد ما صبوریم، تو هر جور که میخواهی کُن…
دهانت ذرهای گر تنگ بار است
دهانت ذرهای گر تنگ بار است لبت در دلنوازی خرده کار است دل از دست فراغت میبرد بار دل من بارکالله بردبار است چو چشمم…
دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید
دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید مردم ز هجر، کی به وصالت توان رسید بر عندلیب آنچه ز باد خزان رسد روز…
در دیار غربتم، از درد یار اندیشه کن
در دیار غربتم، از درد یار اندیشه کن رو ز کار افتاده بین، از روزگار اندیشه کن عشق کاری مشکل است، ای دل مکن انکار…
خرقه بر آتش و سجاده در آب اندازم
خرقه بر آتش و سجاده در آب اندازم خویشتن را به خرابات خراب اندازم بانگ ابریشم ازین خرقهٔ پشمینه به است چنگ در خرقه زنم،…
چون ز مهرت ذرهای در جان من پیدا شَود
چون ز مهرت ذرهای در جان من پیدا شَود راز پنهانم چو شمع از روشنی رسوا شود سرو اگر در باغ بیند قامت رعنای تو…





