غزلیات ناصر بخارایی
صبح الهدی تجلی من مشرق المدام
صبح الهدی تجلی من مشرق المدام فاشرب بلا غرامه کاسا مع الغرام بی بادهٔ مصفا صوفی صفا ندارد جامی تمام درکش صوفی که ناتمامی من…
سنبل تازهٔ تو بر گل سیراب خوش است
سنبل تازهٔ تو بر گل سیراب خوش است نرگس مست تو در گوشهٔ محراب خوش است حاجت شمع معنبر پیش رخت مفلسان را وطن از…
سجّاده چه کار آید و دستار چه باشد
سجّاده چه کار آید و دستار چه باشد زر در چه شمار آید و دینار چه باشد مندیل چه قدر آرد و تسبیح چه قیمت…
زرد شد روی من از زحمت بیداری شب
زرد شد روی من از زحمت بیداری شب نکشد شمع چو من رنج گرفتاری شب چرخ آلوده به خون دامن خود هر شامی عاشقان را…
روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود
روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود هر که در پیش بتان سجده…
رُخت را نور بخشیدن میاموز
رُخت را نور بخشیدن میاموز لبت را باده نوشیدن میاموز چو راندی از مژه بر حلق من تیر مرا بر خاک غلتیدن میاموز مده فرمان…
دوش خیال رخت در دل دیوانه بود
دوش خیال رخت در دل دیوانه بود عاشق بی کیش را صومعه بتخانه بود پرده بر انداخت حُسن بر سر بازار عشق کاسدی جان و…
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود جان به لب آمد و کامی ز تو حاصل نشود نارون دید قدت در چمن…
در شهر یار پختهٔ ما جز کباب نیست
در شهر یار پختهٔ ما جز کباب نیست وز همدمان کهنه کسی جز شراب نیست همصحبتی که با همهکس خوش سخن بود بسیار جُستهایم و…
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا خلاف عهد تو کردن مرا چه زَهره و یارا اگر ز زلف تو دستم رسد به حلقهٔ…





