غزلیات ناصر بخارایی
چهره بر خاک درت شب همه شب میمالم
چهره بر خاک درت شب همه شب میمالم چه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم سالها شد که در این دیر مغان میگردم…
جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدم
جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدم درّگران بها بُُدم، غرقهٔ موج خون شدم من ز نخست در جهان، فاش بُدم به عقل…
تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم
تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم که از هوای تو حاصل همین هوا دارم میان چشم و دل از آب دیده خون افتاد کجا…
تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفت
تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفت آستین از جان فشاند و دامن دلبر گرفت دید چشمت را که دارد از مژه…
پسته را لب شکند آن دهن خندانت
پسته را لب شکند آن دهن خندانت مغز بادام کشد چشم خوش فتانت گر چه شد روشنی خوان فلک از خورشید قرص خورشید ندارد نمکی…
به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود
به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود بدو یاری مکن، کز تو خدا بیزار خواهد بود چو گُل اندر هوای نفس…
بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل
بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل بر سر کوی بتان پای به گل دست به دل دیده را دولت بیدار اگر بود، نبود پردهٔ…
بارها فکر کردهایم بسی
بارها فکر کردهایم بسی بی کسان را به جز تو نیست کسی چون غرض یاد توست از نفسم جز به یادت نمیزنم نفسی سر فرو…
ای یافته نبوت از ذات تو کمالی
ای یافته نبوت از ذات تو کمالی رفته به عرش و کرده با دوست اتصالی بگرفته ملک و ملت در فقر فخر کرده چون دیگران…
ای حسن تو آئینهٔ انوار الهی
ای حسن تو آئینهٔ انوار الهی اوصاف جمال تو ندانند کماهی خوبان جهان جمله چراغند و تو نوری غلمان جنان جمله غلامند و تو شاهی…





