غزلیات ناصر بخارایی
عالم چو سراب است، طلب کن تو سر آبی
عالم چو سراب است، طلب کن تو سر آبی می نوش که خوشتر ز سراب است شرابی هست از قلم صنع خدا بهر تأمل خط…
صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتد
صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتد عشاق پریشان را بنگر که چهها افتد دل از هوس خالت بر زلف تو میپیچد مرغ…
سیل خون جگرم از سر ما میگذرد
سیل خون جگرم از سر ما میگذرد بر من خسته چه گویم که چهها میگذرد باد کو راه گذر بر سر کویت دارد خبرش نیست…
سر امید نهم بر زمین حضرت دوست
سر امید نهم بر زمین حضرت دوست به بوی آنکه مشرف شوم به صحبت دوست نعیم هر دو جهان دادهام بهای غمش کدام دولت شاهی…
زلف مشکین تو زنجیر بلائی دارد
زلف مشکین تو زنجیر بلائی دارد بسته بر هر سر موئی سر و پائی دارد دوست آن نیست که تابد سر پیمان از دوست دوست…
ز چشمم خون دل هر شب روان است
ز چشمم خون دل هر شب روان است سرشک خونیام از شبروان است دوان یک شب روانم از شماخی که جان و دل مرا در…
رفتی به باغ سرو به پیشت قیام کرد
رفتی به باغ سرو به پیشت قیام کرد دوتاه شد بنفشه و بر تو سلام کرد سوسن زبان گشاد که گوید ثنای تو چون انتها…
دوش ما را خبر وصل تو میداد نسیم
دوش ما را خبر وصل تو میداد نسیم جان بدادیم و بکردیم ادای تعظیم چشم ما جای عزیز است و خیالت یوسف دل ما نار…
دلبرا گرد سرت جان و جهان گردان است
دلبرا گرد سرت جان و جهان گردان است کعبهٔ وصل تو مقصود جهانگردان است هر که را درد مَحبت نشود دامنگیر آستین بر سرش افشان…
در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشها
در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشها تا من ز دُردی نگذرم، ننشینم آنگه با صفا تا من نگردم لعلگون، نایم ز علتها…





