غزلیات ناصر بخارایی
نقش تو در چشمهٔ چشمم چو ماهی میرود
نقش تو در چشمهٔ چشمم چو ماهی میرود هر زمان ما را سپیدی در سیاهی میرود زینهار از ناوک چشمت که در شهر دلم بیشتر…
مهی چو روی تو در آسمان نمییابم
مهی چو روی تو در آسمان نمییابم گلی به بوی تو در بوستان نمییابم به جستوجوی تو از من نشان نماند و هنوز به سوی…
من که چون باد سحر، دم از هوائی میزنم
من که چون باد سحر، دم از هوائی میزنم همدمم داند که من هم، دم ز جائی میزنم من که گلبرگی ندارم از گلستان رُخت…
مکن ملامت دُردی کشان باده پرست
مکن ملامت دُردی کشان باده پرست که جای عقل نباشد دماغ عاشق مست حدیث هرزهٔ واعظ کجا به گوش آرم مرا که بیخودم از حرعهٔ…
مرا حاصل ز عمر خود همین است
مرا حاصل ز عمر خود همین است که آن دلدار با خود همنشین است ندارم در نظر جز قامت او همیشه چشم عاشق راست بین…
ما را که دل بر آتش از غم کباب باشد
ما را که دل بر آتش از غم کباب باشد محرم پیاله گردد، همدم شراب باشد هرگز ز گنج حسنت، داد دلم ندادی تا کی…
گرفت ملک دلم حسن دلستان شما
گرفت ملک دلم حسن دلستان شما به جای جان منی، جان ما و جان شما به تنگنای دهان تو جای نقطه نبود دقیق شد سخن…
گر تو در دیدهٔ صاحبنظران ره یابی
گر تو در دیدهٔ صاحبنظران ره یابی دل قوی دار که در صحبت جان ره یابی پاک گرد از همه چون آب و ز سر…
کام دل هر گه که خواهم زان دهان
کام دل هر گه که خواهم زان دهان همچو شمعم آتش افتد در زبان باد گل را گفته بویش خبر مهر مه را داده از…
عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود
عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود گر آب چشم ما نبوَد تا چهها شود معشوق چون به ملک دو عالم نظر نکرد سلطان به…





