رباعیات قطران تبریزی
بنگر که چه گفت با دلم چشم، به راز
بنگر که چه گفت با دلم چشم، به راز چشمی که نیامد از غم هجر فراز گفتا که ازین گرستن دور و دراز من رفتم…
ای وصل و هوای مهر تو بس ما را
ای وصل و هوای مهر تو بس ما را مهر تو بفرساید ازین پس ما را پرهیز بس از مردم ناکس ما را طعنه نزند…
ای دل صنمی برده قرار من و تو
ای دل صنمی برده قرار من و تو آشفته چو زلف اوست کار من و تو بگداخته کوه از تف آه من و تو گریان…
از کبر دلا دست بعیوق مزن
از کبر دلا دست بعیوق مزن لافی که زنی ز دست معشوق مزن افتادهٔ هجرانی گوئی که نیَم ای دل به هزیمت اندرون بوق مزن
هر چند که بی بهانه دوری ز برم
هر چند که بی بهانه دوری ز برم من خویشتن از جمله همانجا شمرم در بست وفای تو چنان چشم سرم کز شرم تو در…
گویند به هر درد بود صابر مرد
گویند به هر درد بود صابر مرد تا کی خورم اندوه و غم و حسرت و درد تا کی ز فراق دوست فریاد کنم در…
روی تو گل و بوی تو نسرین دارم
روی تو گل و بوی تو نسرین دارم من عشق و نبید خوردن آیین دارم من تا بزیم همیشه کار این دارم من مهر تو…
چون چشمهٔ آفتاب بر چرخ فلک
چون چشمهٔ آفتاب بر چرخ فلک بر پیل نشسته شاه با فر ملک از فر و ز اختر شده برتر ز ملک بر افسر او…
تا کرد جهان زیر قلم میر اجل
تا کرد جهان زیر قلم میر اجل بر چرخ برین بزد علم میر اجل از بس که همی کند کرم میر اجل بنهفت زمین زیر…
بسیار شنیدم من و دیدم بسیار
بسیار شنیدم من و دیدم بسیار کاشفته ببود بر تو از هر سو کار آخر فلکت پشت شد و گیتی یار تو شاد شدی مخالف…





