رباعیات قطران تبریزی
زانگه که مرا بیافریده است خدای
زانگه که مرا بیافریده است خدای هر روز فزون بود مرا دانش و رای گر بفکندم طعنه بدگوی ز پای بتواند کند کوه را باد…
چون ماه بود میان زین میر اجل
چون ماه بود میان زین میر اجل چون شیر بود به گاه کین میر اجل گر نامه کند بشاه چین میر اجل چین جمله کند…
تا کی باشم صبور در محنت دوست
تا کی باشم صبور در محنت دوست کارام دل و جان من از دیدن اوست گر زین دوستی ترا بدرّاند پوست از دوست همیشه دور…
بیدادگرا به گِرد بیداد مگرد
بیدادگرا به گِرد بیداد مگرد کز خلق به بیداد برآوردی گرد ترسم بخوری ز درد ما روزی درد بیداد رسد به هرکه بیدادی کرد
ایزد چو بزرگ شهریاری نکند
ایزد چو بزرگ شهریاری نکند بر روی بدان نگاهداری نکند از بهر جهان گشادنت داشت نگاه ایزد بگزاف هیچ کاری نکند
ای دوست بیا تا ره دیگر گیریم
ای دوست بیا تا ره دیگر گیریم وآزار و جفاها ز میان برگیریم یکدیگر را خود به بر اندر گیریم کینه بنهیم و صحبت از…
از هجر تو ابر چشم باران ریز است
از هجر تو ابر چشم باران ریز است بر جان و دلم غم تو آتش بیز است هجر تو بلا فزا و شور انگیز است…
هان تشنه جگر مجوی زین باغ ثمر
هان تشنه جگر مجوی زین باغ ثمر بیدستانی است این ریاض بدودر بیهوده ممان که باغبانت بقفاست چون خاک نشسته گیر و چون باد گذر
گویند مرا به هِجر آن ماه چگل
گویند مرا به هِجر آن ماه چگل بَر نِهْ ز شکیب و صبر زنجیر به دل زنجیر به دل چه سود از صبر که هست…
زان قد چو شمشاد بفریاد دلم
زان قد چو شمشاد بفریاد دلم زان روی چو لاله یافته داد دلم شمشاد ببست و لاله بگشاد دلم غمگین شد ازین و گشت زان…





