رباعیات قطران تبریزی
از دیده میان رود خونم بی تو
از دیده میان رود خونم بی تو گوئی که به آتش اندرونم بی تو از فکرت خویشتن برونم بی تو ای دوست بیا ببین که…
یوسفرویی کز او فغان کرد دلم
یوسفرویی کز او فغان کرد دلم چون دستِ زنان مصریان کرد دلم ز آغاز ببوسه مهربان کرد دلم وامروز نشانهٔ غمان کرد دلم
نیمی ز تنم کمان شد و نیمی تیر
نیمی ز تنم کمان شد و نیمی تیر نیمی ز دلم جوان شد و نیمی پیر بسیار عنا خوردم بر چشمهٔ شیر از چشمهٔ شیر…
گر روز قضا خدا ترا پرسد باز
گر روز قضا خدا ترا پرسد باز گوید که چرا کردی بر عاشق ناز تو عذر چه داری بر او عذر بساز خواهندهٔ تو مگر…
راز دل ازین و آن نهفتن تا کی
راز دل ازین و آن نهفتن تا کی نقش طرب از هر سه ستردن تا کی از دوست جفا و جور خوردن تا کی دیدن…
چون جان و روان خویشتن داشتمت
چون جان و روان خویشتن داشتمت دشمن بودی و دوست انگاشتمت چون تو نبدی چنانکه پنداشتمت از مهر تو بس کردم و بگذاشتمت
تا غایب شد بت از کنار شمنش
تا غایب شد بت از کنار شمنش می خون گردد بتن ز غایب شدنش گر مژده دهد کسی ز باز آمدنش پُر دُر بکنم کنار…
بسپرد بپای ناکسان دهر مرا
بسپرد بپای ناکسان دهر مرا تا کرد مجال یادشان قهر مرا با دیدن تو نوش شود زهر مرا ور نه نبدی جای در این شهر…
ای گشته خجل ماه فلک از نظرت
ای گشته خجل ماه فلک از نظرت شد تیره شکر زان لب همچون شکرت نائی بر من تا که بگیرم ببرت شرط آنکه بود دیده…
ای آنکه خجستگی تو دادی به همای
ای آنکه خجستگی تو دادی به همای با من به وفا و مهربانی به هم آی جادو ننمود هرگز از تو به ابای ای زر…





