تا کی ز فراق دوست فریاد کنم

تا کی ز فراق دوست فریاد کنم از آه درون رخنه به پولاد کنم بیداد کنی بر من و من داد کنم بر یاد رخ…

Continue Reading...

پیوسته چو شمع در گدازم بی تو

پیوسته چو شمع در گدازم بی تو شب تا به سحر به سوز و سازم بی تو نه سوی شراب دست یازم بی تو نه…

Continue Reading...

با آنکه دلم از غم هجرت خونست

با آنکه دلم از غم هجرت خونست شادی بغم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش چونست

Continue Reading...

ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه

ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه نه تیره شبی به سان زلف تو سیاه خط تو دمید و شد تبه، حُسنِ رُخَت از…

Continue Reading...

اقبال و مراد و کامرانی داری

اقبال و مراد و کامرانی داری بر بخت بلند مهربانی داری پیروزی و فر آسمانی داری کام و دل و دولت و جوانی داری

Continue Reading...

هر گه که ترا به طبع پاک انگارم

هر گه که ترا به طبع پاک انگارم بهتر ز جهان و جان پاکت دارم گر تو به حدیث کس مرا نگذاری بالله که ترا…

Continue Reading...

ما شاخ هوای تو ز دل برکندیم

ما شاخ هوای تو ز دل برکندیم مهر تو ز جان و دل برون افکندیم چیزی که به جان دوستان نپسندیم با جان و روان…

Continue Reading...

سه چیز ترا سه چیز داده است جمال

سه چیز ترا سه چیز داده است جمال خَدّ را خط و زلف را گل و عارض خال سه چیز من از سه چیز برده…

Continue Reading...

خورشید بچهر و سرو بالائی تو

خورشید بچهر و سرو بالائی تو خورشید نشاط را تو بالائی تو هم با تو بُوَم اگر چه بالائی تو باشد که مرا به زیر…

Continue Reading...

تا کی ز فراق بر دلم بند بود

تا کی ز فراق بر دلم بند بود اندوه فراق بر دلم چند بود آن دل که بدلبر آرزومند بود در فرقت او چگونه خرسند…

Continue Reading...