غزلیات قاسم انوار
در شرح آن جمال بیانها ز حد گذشت
در شرح آن جمال بیانها ز حد گذشت در حسن یار حیرت جانها ز حد گذشت در نقطه دهان تو، کان سر نازکست کس را…
خوش وقت من، که آینه کردار روشنم
خوش وقت من، که آینه کردار روشنم مرآت راست گویم و شانه نمی زنم آیینه چون نمود مرا آن چنان که هست آیین نه این…
حلقه بر در مزن، که بارت نیست
حلقه بر در مزن، که بارت نیست خانه کمتر طلب، که جارت نیست گفتمت ناروا مدار چنان هوس دار و این دیارت نیست هرچه با…
چه غمست آخر از غم؟ چو تو در میانه باشی
چه غمست آخر از غم؟ چو تو در میانه باشی غم جانانه باشد چو تو در میان نباشی می فیض فضل جانان نرسد بکامت، ای…
جگر گرمست و آهم سرد و دل خون
جگر گرمست و آهم سرد و دل خون خرد آشفته و جان مست و مجنون بدور دوست خوش حالیم و فارغ ز ملک خسرو و…
جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفت
جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفت دل بیاد چشم او در کنج هر میخانه رفت زاهدا،در دور چشم مست یار از باده…
تن زنده بجان آمد و جان زنده بجانان
تن زنده بجان آمد و جان زنده بجانان جان راهبر دل شد و دل راهبر جان گر ترس سرت هست، برو، خواجه، ازین کوی کاغشته…
پیش از بنای مدرسه و دیر سومنات
پیش از بنای مدرسه و دیر سومنات ما با تو بوده ایم در اطوار کاینات اندر میان حکایت پیغام در گذشت چون با منی همیشه…
بیا، که عشق برافراخت سنجق سلطان
بیا، که عشق برافراخت سنجق سلطان بیا، که شهر شد ایمن ز حیله شیطان هزار شهر بگردیدم از فلک بفلک بغیر حضرت السان نیافتم همه…
بنده را هست سؤالی و نه آن حد منست
بنده را هست سؤالی و نه آن حد منست که چرا لعل لبت رشک عقیق یمنست؟ حد من نیست ولی عشق سخن می گوید چون…





