غزلیات قاسم انوار
گر زانکه بگویند گدایی و فقیری
گر زانکه بگویند گدایی و فقیری بهتر بود از مسند شاهی و امیری ای دوست، بآخر چو همی باید رفتن این فقر به از مملکت…
کار بی همکار سخت و راه بی همراه دور
کار بی همکار سخت و راه بی همراه دور دست بی دینار عور و چشم بی دیدار کور هر کسی در قدر حال خود براهی…
عمریست که سودای سر زلف تو داریم
عمریست که سودای سر زلف تو داریم دیریست که از نرگس مستت بخماریم ما آب روانیم و تو دریای حیاتی جویای توایم، از همه رو…
عاشق یارم، بغیر یار ندارم
عاشق یارم، بغیر یار ندارم در دو جهان یار و غمگسار ندارم خاک وجودم بباد داد ولیکن بر دل از آن دلستان غبار ندارم بسکه…
شور جهان ز شکر آن دلستان ماست
شور جهان ز شکر آن دلستان ماست دل ارغنون و روی تو چون ارغوان ماست من در تو خود کجا رسم؟ ای یار نازنین کان…
سرمایه سعادت ما در دیار بود
سرمایه سعادت ما در دیار بود ورنه بسعی ما گره از کار کی گشود؟ دردست هرچه هست،که این درد چاره ساز باجان آدمی بمثل آتشست…
ساقی، بیار باده گل رنگ خوشگوار
ساقی، بیار باده گل رنگ خوشگوار ماییم و جام باده و گلبانگ گیر و دار هر کس که درد عشق تو با خویشتن نبرد در…
ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاست
ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاست هزار شکر که دل در مقام صبر و رضاست حریف بزم قلندر کسی تواند بود که در…
رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاک
رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاک با دولت غم تو ز فکر جهان چه باک؟ بی باک می رود دل ما در…
دلم رابرد عشقت، «فات مافات »
دلم رابرد عشقت، «فات مافات » کجا یابم دگر؟ هیهات، هیهات چنان گشتم ز حیرانی و مستی که نشناسم دو بیتی از تحیات چه گویم…





