غزلیات قاسم انوار
گر دل برفت، مسکن جانها بکوی تست
گر دل برفت، مسکن جانها بکوی تست گر عقل رفت، جرعه ما در سبوی تست در جان ما ز بحر صفا شبنمی نماند ما خوشدلیم…
فکر عقل از حد گذشت ای عشق، آتش برفروز
فکر عقل از حد گذشت ای عشق، آتش برفروز هر کجا یابی نشانی هستی ما را بسوز با وجود آنکه دریا جرعه جام منست بر…
عشق و مستوری و مستی چو نمی آید راست
عشق و مستوری و مستی چو نمی آید راست این جمالیست که از جمله جهان جان تر است عشق و مستوری و عفت که شنیدست…
طور سینا چه بود؟ سینه دانا باشد
طور سینا چه بود؟ سینه دانا باشد دل عاشق چه بود؟ لجه دریا باشد لذت جان طلبی،خاطرفارغ بکف آر دل عاشق بجهان فارغ و یکتا…
شب، همه شب به هوای تو چنین مست خراب
شب، همه شب به هوای تو چنین مست خراب بانگ عشق تو بگوشم رسد از چنگ و رباب نفسی بیش نماندست ز بیمار غمت آخر،…
سخنی می رود بوجه صواب
سخنی می رود بوجه صواب همه قشرند و دوست لب لباب دوست در پرده می نماید روی دل ما چاک می زند جلباب ما و…
ساقی به من آور قدح پیر مغان را
ساقی به من آور قدح پیر مغان را تا تازه کند جودت او جوهر جان را یک جام به من بخش از آن خم قدیمی…
ز پیدایی چو پنهانست آن دوست
ز پیدایی چو پنهانست آن دوست همه جا او،همه جا او، همه اوست ز جوی تن ببحر جان رسانم مرا این دولت از جود تو…
دینار نمی خواهم، من عاشق دیدارم
دینار نمی خواهم، من عاشق دیدارم اغیار نمی خواهم، من شیفته یارم گویند که در عشقش صد جان بجوی باشد گر کار بجان آید، والله…
دلم از غصه هجران تو دارد دردی
دلم از غصه هجران تو دارد دردی خسته ای، سوخته ای، عاشق غم پروردی آن چنانم ز فراقت که میان خونم غور این قصه نداند…





