غزلیات قاسم انوار
صلای کافری و غارت مسلمانی
صلای کافری و غارت مسلمانی در آن زمان که ز رخ زلف را برافشانی بدام زلف تو افتاده است این دل من گذشت عمر عزیزم…
سینه مجروحست و عقل آشفته، خاطر بی قرار
سینه مجروحست و عقل آشفته، خاطر بی قرار دیده گریانست و جان مشتاق و دل امیدوار عشق خونریزست و من حیران و صبرم منهزم تیر…
ساقیم باده داد و بادم داد
ساقیم باده داد و بادم داد باده این بار مستزادم داد چون من از باده سرگردان گشتم حرجی کرد و در مزادم داد عاقبت هم…
زلف را شانه زن، که رعنایی
زلف را شانه زن، که رعنایی چشم را سرمه کش که زیبایی فتنه برخاست،دل یقین دانست که تو سر فتنهای غوغایی پرده ما دریده ای…
روی زمین لعل بدخشان شدست
روی زمین لعل بدخشان شدست جرعه ما قلزم و عمان شدست ذره ما شد همگی آفتاب عقل درین واقعه حیران شدست کس نشنیدست و ندیدست…
دوش بر اوج لا مکان خیمه اصطفا زدم
دوش بر اوج لا مکان خیمه اصطفا زدم نوبت ملک لم یزل بر در کبریا زدم داد خدای ذوالمنن جان مرا مئی کزو برمه و…
دلم از زلف تو آشفته و سرگردانست
دلم از زلف تو آشفته و سرگردانست جان بدیدار تو شادست ولی حیرانست عشق دریای محیطست، بتحقیق بدان جدول اوست، اگر قلزم، اگر عمانست با…
دل آشفته دارم، چشم پر خون
دل آشفته دارم، چشم پر خون تنم عورست و جانم گنج قارون بجانان آشنا شو، تا ببینی میان گنج جان گنج فریدون ز عالم فتنه…
در مسجد و در کعبه و بت خانه دویدیم
در مسجد و در کعبه و بت خانه دویدیم هرجا که رسیدیم بجز یار ندیدیم عمری پس این پرده پندار بماندیم چون روی تو دیدیم…
در حسن و جمالی که تو داری چه توان گفت؟
در حسن و جمالی که تو داری چه توان گفت؟ سروی، صنمی، لاله عذاری، چه توان گفت؟ بر صفحه دل، ای دل وجان، از غم…





