غزلیات قاسم انوار
در جمله ذرات جهان لمعه حسنیست
در جمله ذرات جهان لمعه حسنیست من با تو بگویم، که ترا پرتو حس نیست رو دیده بدست آر، که تا باز ببینی در جمله…
خرد مستست و دل مستست و جان مست
خرد مستست و دل مستست و جان مست بسودایت روانِ ناتوان مست ز حد بگذشت مستیهای ذرات فلک مست و زمین مست و زمان مست…
چون روی تو ز مصحف تنزیه آیتیست
چون روی تو ز مصحف تنزیه آیتیست هرجا که آیتیست در آنجا درایتیست از من قبول کن سخن خوش، باعتقاد هرجا درایتیست هم آنجا هدایتیست…
چنانکه چشم تو در غمزه دلبری داند
چنانکه چشم تو در غمزه دلبری داند سواد زلف سیاهت ستمگری داند ز لطف نرگس مستت نشان تواند داد دلی که سحر مبین در مبصری…
جانم از دولت درد تو دوایی دارد
جانم از دولت درد تو دوایی دارد دلم از صیقل ذکر تو صفایی دارد هر کرارو بتو شدجنت جاویدان یافت دوزخ آنجاست که رویی وریایی…
تو ساقی جان بخشی و عالم همه جامست
تو ساقی جان بخشی و عالم همه جامست وز باده نوشین تو عالم همه جامست از جام تو یک جرعه بما ده، که زمین را…
تا به کی خاطر من واله و شیدا باشد؟
تا به کی خاطر من واله و شیدا باشد؟ در بیابان غمت بی سر و بی پا باشد؟ در بیابان تمنای تو صد جان بجویست…
بیمن دولت محبوب عاقبت محمود
بیمن دولت محبوب عاقبت محمود در فسانه ببست و سر قرابه گشود شراب ناب خداوند ذوالجلال کریم هزار عقل ربود و هزار جان افزود حدیث…
بوی جان میآید از باد صبا، این بو چه بوست؟
بوی جان میآید از باد صبا، این بو چه بوست؟ مشک را این حد نباشد، نکهت گیسوی اوست چیست بو؟ واقف شدن از سر محبوب…
بقدر جام بود شور و حالت مستان
بقدر جام بود شور و حالت مستان هزار جان گرامی فدای رطل گران اگرچه طاقت رطل گران بوسع تو نیست ز دست ساقی باقی پیاله…





