غزلیات قاسم انوار
ما در دل و جان آتش سودای تو داریم
ما در دل و جان آتش سودای تو داریم و اندر دو جهان عشق و تمنای تو داریم مستیم بحدی که سر از پای ندانیم…
گر همه میل دلت جانب سلما باشد
گر همه میل دلت جانب سلما باشد خاطر آشفته آن زلف چلیپا باشد روز محشر،که بیارد همه کس دست آویز جان ما را هوس عشق…
گر بنالم من از این درد که در دل دارم
گر بنالم من از این درد که در دل دارم بس عجب نبود اگر رحم کند دلدارم کهنه گنجیست درین کنج نهانی پنهان ترک سر…
غیر از تو کس دگر نداریم
غیر از تو کس دگر نداریم وز تو نفسی بسر نداریم ماییم و دلی بهر دو عالم جز کوی تو مستقر نداریم گویند که عشق…
عزت عشق بود غیرت یار
عزت عشق بود غیرت یار که ندادند منکران را بار بسط بحر حیات عرفان بود که گشادند کافران زنار دار را چون بدید گفت حسین…
طالبانی که اسیرند درین حبس بدن
طالبانی که اسیرند درین حبس بدن عیسی جان نشناسد ز گهواره تن آینه گفت ترا زشت و سیه رویی داشت بر رخ خویش زن، ای…
شاد باش،ای دل من،نوبت دیدار آمد
شاد باش،ای دل من،نوبت دیدار آمد سرنگهدار،که آن مونس دلدار آمد یار از خلوت جان جانب بازار رسید گل بقنطار شد و مشک بخروار آمد…
سخن در سر عاشق کمترک گوی
سخن در سر عاشق کمترک گوی درین میدان نمی شاید زدن گوی سر مویی نمیدانی ز اسرار ز تو گر هست باقی یک سر موی…
زمانی یار شو، گر یار باشی
زمانی یار شو، گر یار باشی اگر با ما نباشی با که باشی؟ دلم را از تو دوری نیست ممکن که جان را خواجه ای…
روی مه را جلوه دادی، زلف میگون تاب ده
روی مه را جلوه دادی، زلف میگون تاب ده گلبن جان مرا از جوی وصلت آب ده گر تو مرد آشنایی وقت را فرصت شمار…





