غزلیات قاسم انوار
جگر گرمست و آهم سرد و دل خون
جگر گرمست و آهم سرد و دل خون خرد آشفته و جان مست و مجنون بدور دوست خوش حالیم و فارغ ز ملک خسرو و…
جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفت
جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفت دل بیاد چشم او در کنج هر میخانه رفت زاهدا،در دور چشم مست یار از باده…
تن زنده بجان آمد و جان زنده بجانان
تن زنده بجان آمد و جان زنده بجانان جان راهبر دل شد و دل راهبر جان گر ترس سرت هست، برو، خواجه، ازین کوی کاغشته…
پیش از بنای مدرسه و دیر سومنات
پیش از بنای مدرسه و دیر سومنات ما با تو بوده ایم در اطوار کاینات اندر میان حکایت پیغام در گذشت چون با منی همیشه…
بیا، که عشق برافراخت سنجق سلطان
بیا، که عشق برافراخت سنجق سلطان بیا، که شهر شد ایمن ز حیله شیطان هزار شهر بگردیدم از فلک بفلک بغیر حضرت السان نیافتم همه…
بنده را هست سؤالی و نه آن حد منست
بنده را هست سؤالی و نه آن حد منست که چرا لعل لبت رشک عقیق یمنست؟ حد من نیست ولی عشق سخن می گوید چون…
بسودای تو خوش حالیم و دلشاد
بسودای تو خوش حالیم و دلشاد بدردت آرزومندیم و معتاد چو عالم رابقایی نیست، خوش باش بیا، می خور، که بربادست بنیاد مدامم وقت خوش…
بخون آغشته ام، درمان من چیست؟
بخون آغشته ام، درمان من چیست؟ عجب آشفته ام، سامان من چیست؟ مرا عشق آتشی در جان نهادست چه می داند کسی در جان من…
باز دست عشق عقلم را گریبان میکشد
باز دست عشق عقلم را گریبان میکشد باز جان سوی حریم عز سلطان میکشد باز در خم خانه وحدت ز جام معرفت روح پاکم جرعه…
آیینه سبب گشت که روی تو عیان شد
آیینه سبب گشت که روی تو عیان شد روی تو سبب بود که آیینه نهان شد از شرم رخت گشت نهان آینه، آری چون حسن…





