رباعیات قاسم انوار
ای دل،غم عشق ذو فنونت سازد
ای دل،غم عشق ذو فنونت سازد وز هرچه گمان بری فزونت سازد در واقعه هجر زبونت سازد آخرغم آن نگار چونت سازد؟
هرچند که در مرتبه مامورانیم
هرچند که در مرتبه مامورانیم بس ظاهر و پیداست که ما میرانیم یک لحظه گداییم و دمی سلطانیم در حالت خویشتن عجب می مانیم
در دل هوس روی نگاری دارم
در دل هوس روی نگاری دارم در سر ز می عشق خماری دارم تا زلف و رخ ترا بدیدم شب وروز آشفته دلی و روزگاری…
ای جان جهان، جان جهان، دلبر گیل
ای جان جهان، جان جهان، دلبر گیل می دل همه روج داروتی دیمی میل سیلاب سرشک قاسم از ابر غمت اندی بشو، که برد گیلان…
هر دل،که ز سر کارآگاهی یافت
هر دل،که ز سر کارآگاهی یافت در ملک جهان ز ماه تا ماهی یافت دریاب،اگر چنانچه در خواهی یافت کین نکته بروزگار در خواهی یافت
دل بسته طره های مشکین تو شد
دل بسته طره های مشکین تو شد جان خسته لعل گوهرآگین تو شد جان دو جهان بنده مسکین تو شد صد فاتحه خوان طفیل آمین…
آن کس که ز یار خود بریدهست منم
آن کس که ز یار خود بریدهست منم آن کس که ز زهر غم چشیدهست منم آن کس که مراد دل ندیدهست منم وآن کس…
هر چند که در مرتبه ما میرانیم
هر چند که در مرتبه ما میرانیم انصاف توان داد که ما میرانیم فی الجمله، اگر گدا، اگر سلطانیم مرکب بسر کوی فنا می رانیم
چون باده بما داد،علی رغم حسود
چون باده بما داد،علی رغم حسود خوردیم،اگرصاف،اگر دردی بود این باده ز بهر ماست،جز ما که خورد؟ چون رسم شراب خانه بهر مابود
آنها که ز سودای تو سرگردانند
آنها که ز سودای تو سرگردانند آشفته و شوریده و بی سامانند در طلعت زیبای تو حیرانانند حیرانانند و تا بحی میرانند





