غزلیات فیاض لاهیجی
خوش تلاش محرمیها میکند بیگانهام
خوش تلاش محرمیها میکند بیگانهام جلوة مهتاب دارد سیل در ویرانهام در شکاف سینه پنهان کردهام صد ناله را گشته آتش خانهای هر رخنة ویرانهام…
خجل شد از سرشکم خاطر افسردهٔ اخگر
خجل شد از سرشکم خاطر افسردهٔ اخگر گل اشکم کجا و غنچهٔ پژمردهٔ اخگر من آن دل زندهٔ عشقم که با این تیره روزیها کند…
چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست
چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست رنگ حیا به چهرة محجوب او شکست دل کرد آرزو که ببوسد لبش به خواب صد جا…
چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارم
چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارم برآید کام من شاید بکوشم تا نفس دارم تمنّای گلستانم نگیرد دامن رغبت که من شاخ…
چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را
چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را پیاله چشم و چراغ است میپرستان را نظر به روی بتان عذر بتپرستیهاست خبر کنید از…
چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردم
چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردم سخن بیگانه است آنجا اگر خود من سخن گردم کجا با یک زبان شرح غم او…
جا در دل پاک تو نمودن نتوانم
جا در دل پاک تو نمودن نتوانم چون گرد بر آن آینه بودن نتوانم مژگان شکند خار به چشمم شب دوری گر بخت شوم بیتو…
تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته است
تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته است از توبه همچو غنچه دل من گرفته است روی پیاله سرخ که میخانه را ازو دیوار و در…
تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها
تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها بلبلان را در ترنّم سوده شد منقارها من چو بلبل نغمهسنج گلشن کویی که هست آفتاب آنجا…
بیروی تو تا چشم صراحی نگرانست
بیروی تو تا چشم صراحی نگرانست در شیشة ما باده یکی راز نهانست چون جامة صبرم نشود پاره! که امشب در پرتو دیدار تو مهتاب…





