غزلیات فیاض لاهیجی
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است همچو مسلمان که در دیار فرنگ است در ره عشقت ز طعنه باک ندارد این دل چون…
عمریست که در کوی بلا خانه نداریم
عمریست که در کوی بلا خانه نداریم گنجیم ولیکن دل ویرانه نداریم ننگست دلا سوختن از آتش دیگر در عشق سر منصب پروانه نداریم آخر…
عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد
عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد که ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد لب سر به مُهر من شد سبب گشاد…
شکستن رنگ از جانم برآورد
شکستن رنگ از جانم برآورد جگر از زیر دندانم برآورد چه حسرت بود یارب اینکه امشب دمار ناله از جانم برآورد غمش کردم نهان ناگاه…
سوخت هر جا خستهای ما بیمحابا سوختیم
سوخت هر جا خستهای ما بیمحابا سوختیم زد بر آتش خویش را پروانه و ما سوختیم جلوة پرواز اوج فقر کار مشکلی است ما در…
زلف را با تیرهبختی شد رخ جانان نصیب
زلف را با تیرهبختی شد رخ جانان نصیب پُر عجب نبود که کافر را شود ایمان نصیب بر در دارالشفای یأس رو تا بنگری داغ…
ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست
ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست اگر غلط نکنم تیرش از نی قندست گره ز طرَة خود باز اگر کنی چه شود گرهگشایی…
رواج بیدلان از مهر دلداران شود پیدا
رواج بیدلان از مهر دلداران شود پیدا که قدر و قیمت یاران هم از یاران شود پیدا من و کنج فراق ای گریة حسرت کجایی…
دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست
دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست تا سحرگه جام خون خورد و صراحی خون گریست دی گذشت از سینه تیر ناز…
دل مسیح ز دردم شکسته میگردد
دل مسیح ز دردم شکسته میگردد طبیب بر سر من زود خسته میگردد چه نازک است دل توبهام که بیتکلیف به یک تبسّم ساغر شکسته…





