غزلیات فیاض لاهیجی
گلِ بیرنگِ عشق چیدة ماست
گلِ بیرنگِ عشق چیدة ماست ساغر زهر غم کشیدة ماست رخش امّید تا به کی تازیم وحشی مدّعا رمیدة ماست خاطرش از طرب مرنجانید ای…
گر نسیم صبحگاهی گلستان میپرورد
گر نسیم صبحگاهی گلستان میپرورد بوی زلف یار را نازم که جان میپرورد خوبی آن گل خدادادست نه کار بهار این چمن را آبِ دست…
کو غم که ناله را به اثر آشنا کند
کو غم که ناله را به اثر آشنا کند الماس را به داغ جگر آشنا کند ما و فریب گوشة چشمی که از فسون بیگانه…
کسی چون خرد دستگاهی نداشت
کسی چون خرد دستگاهی نداشت به سرّ قَدَر لیک راهی نداشت گنه میپسندند از آدمی وگرنه فرشته گناهی نداشت جمال ازل پیش از ایجاد عشق…
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است همچو مسلمان که در دیار فرنگ است در ره عشقت ز طعنه باک ندارد این دل چون…
عمریست که در کوی بلا خانه نداریم
عمریست که در کوی بلا خانه نداریم گنجیم ولیکن دل ویرانه نداریم ننگست دلا سوختن از آتش دیگر در عشق سر منصب پروانه نداریم آخر…
عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد
عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد که ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد لب سر به مُهر من شد سبب گشاد…
شکستن رنگ از جانم برآورد
شکستن رنگ از جانم برآورد جگر از زیر دندانم برآورد چه حسرت بود یارب اینکه امشب دمار ناله از جانم برآورد غمش کردم نهان ناگاه…
سوخت هر جا خستهای ما بیمحابا سوختیم
سوخت هر جا خستهای ما بیمحابا سوختیم زد بر آتش خویش را پروانه و ما سوختیم جلوة پرواز اوج فقر کار مشکلی است ما در…
زلف را با تیرهبختی شد رخ جانان نصیب
زلف را با تیرهبختی شد رخ جانان نصیب پُر عجب نبود که کافر را شود ایمان نصیب بر در دارالشفای یأس رو تا بنگری داغ…





