غزلیات فیاض لاهیجی
ایزد به هر که عارض گل رنگ میدهد
ایزد به هر که عارض گل رنگ میدهد در سینهاش نخست دل سنگ میدهد شادم ز تنگی دل خود کایزد از ازل درد تو بیشتر…
اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من
اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من تیرهبختی سر به گردون ساید از اقبال من بس که در افتادگیها گرد بر رویم نشست خاک بر…
امشب غریب نوسفری میکند وداع
امشب غریب نوسفری میکند وداع خو کردة به خاک دری میکند وداع یارب که رخت بسته که بر هر سر مژه هر لحظه پارة جگری…
اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من
اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من آیینة اسکندری جان غبارآلود من تا کی نهد بر آتشم چون عود و من دم در کشم ترسم…
اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو
اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو چو شمع تا به کی این گرمی زبانی تو کسی چهگونه کند ضبط خود که دلها را به…
یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم،
یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم، تا جان هدف ناوک صد ناز ندیدیم در عهد تو دنبالِ رخ مِهرفزایت چشمی که به حسرت نبود…
وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخالهام
وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخالهام در غبار غم بجوشد گردباد نالهام در بهاران خط او چشم آن دارم که باز نیش…
هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم
هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم فریاد که من طالع فریاد ندارم تا بود دلم بستة زنجیر بلا بود در عمر خود آسودگیی یاد…
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ همچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود…
نمود از پرده رخ یارم نمیخواهم دلایل را
نمود از پرده رخ یارم نمیخواهم دلایل را بیا از پیش من ای گریه بردار این رسایل را از آن کنج لب شیرین غریبی بوسه…





