غزلیات فیاض لاهیجی
هر کجا حرف لب آن یار جانی میرود
هر کجا حرف لب آن یار جانی میرود رنگ از روی شراب ارغوانی میرود تا جوانی نو بهار زندگانی خرّم است چون جوانی رفت آب…
نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست
نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست ملک دل زآب دم تیغ ستم آبادست دستگیریش به جز تیشه درین راه نبود عاشقان رحم به…
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را مگر خدنگ تو بگشاید این معمّا را فراخ عیشی موجم ز رشک میسوزد که تنگ در بغل آورده…
موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست
موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست گستاخ گو مرو به سوی جلوهگاه دوست با خون صد شهید به میزان برابرست خونی که صرف آبله گردد…
مگو ز عقل که دام فریب خودراییست
مگو ز عقل که دام فریب خودراییست مبین به علم که آیینة خودآراییست کسی که بادة تحقیق خورده میداند که اعتراف به جهل از کمال…
ما رام خویش بهر تو دلدار گشتهایم
ما رام خویش بهر تو دلدار گشتهایم خود را به خاطر تو خریدار گشتهایم یک کس خبر ز ذوق تماشای او نیافت جز ما که…
گمنام گرد و باش فراموش عالمی
گمنام گرد و باش فراموش عالمی بردار بارِ صیت خود از دوش عالمی عشق تو نیک و بد همه در دام خود کشید خوش حلقه…
گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله را
گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله را تب اگر پوشیده ماند چون کنم تب خاله را دست افشاندی ز گلشن ریختی اوراق گل…
کی بود دل ز می وصل تو سرشار کنم
کی بود دل ز می وصل تو سرشار کنم غصه را خون کنم و در دل اغیار کنم طفل مکتب شوم و پیش ادیب نگهت…
کسی را شد مسلّم نکته دانی
کسی را شد مسلّم نکته دانی که دریابد زبان بیزبانی خوشا بخت کسی کز شمع رویت کند روشن چراغ زندگانی غم عشقت ندانستم چه حاصل…





