غزلیات فیاض لاهیجی
تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا را
تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا را لب لعل تو بر لب آورد جان مسیحا را کسی را کو سواد زلف روشن شد…
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را سر به استغنا برآوردم دل محتاج را من مرید همّت پیری که از افتادگی پایهها افزود بر بالای…
پیشهٔ ما عشق و رندی کار ماست
پیشهٔ ما عشق و رندی کار ماست نیکنامی ننگ ما و عار ماست ما امانتدار عشقیم از ازل آنچه گردون برنتابد بار ماست آنچه گرمای…
بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه میماند
بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه میماند تو چون نباشی مجلس به بیشه میماند تو رفتی از دل و در سینه آرزوت به…
به گوش درد دلم گاه گاه میرسدش
به گوش درد دلم گاه گاه میرسدش پیام ناله و تقریر آه میرسدش نکرده فرق ز می خون عاشقان طفلی است فرشته گر ننویسد گناه،…
به جفا چون بتان قرار کنند
به جفا چون بتان قرار کنند فکر عشّاق بیقرار کنند تیرهتر تا کنند عاشق را دستة زلف، تار تار کنند هر دم از جلوه گر…
بگو به شعله که پروانه بی تو تاب ندارد
بگو به شعله که پروانه بی تو تاب ندارد فدای بزم تو خواهد شد، اضطراب ندارد سرشکم از مژه برگردد از مشاهدة تو ستاره تاب…
بر وضع افلاک ای پسر کم تکیه کن در کارها
بر وضع افلاک ای پسر کم تکیه کن در کارها در راه سیلاب فنا پستند این دیوارها بار تعلّق پرگران، جانِ بلاکش ناتوان بر دوش…
باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا
باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا غم مهیّا میکند اسباب مدهوشی مرا با زبان بیزبانی میکنم تقریر شوق کرده ذوق گفتگو سرگرم خاموشی مرا…
ای که عاشق نیستی پا در حریم ما منه
ای که عاشق نیستی پا در حریم ما منه آب از جو میخور و لب بر لب دریا منه گر دل سنگین نداری در درون…





