غزلیات فیاض لاهیجی
خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودم
خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودم سرمهای بهر چنین روز نگه داشته بودم گفتم از من نکشی دامن خود روز جدایی شد…
چون صبا از گل تو بو گیرد
چون صبا از گل تو بو گیرد اول از خون دل وضو گیرد شانه هر شب حساب دلها را از سر زلف مو به مو…
چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی
چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی چو گلبن خارخارم پای تا سر از گل رویی بمژگان دشمنم کاندر میان عاشق و…
چه افتم که خود آفتفزای خویشتنم
چه افتم که خود آفتفزای خویشتنم همه بلای من و من بلای خویشتنم به باغ دهر ز بیم گزند هر ناکس همیشه دشمن نشو و…
جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا میکند ما را
جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا میکند ما را اگر تن دردهیم آخر که پیدا میکند ما را؟ محبّت شمع فانوس است کی پوشیده…
جا بکوی یار ده ما را بجنّت جا مده
جا بکوی یار ده ما را بجنّت جا مده قسمت ما را بما امروز ده فردا مده ای دل سرگشته روزت را سیه خواهند کرد…
تجرید و تجرّد ره کاشانه عشق است
تجرید و تجرّد ره کاشانه عشق است هر خانه که بر دوش کنی خانه عشق است گوشی شنوا جوی اگر مرد سماعی آفاق پر از…
تا به کی چون آتش ای گل خانمانسوزی کنی
تا به کی چون آتش ای گل خانمانسوزی کنی چشم نیکو را به خونریزی بدآموزی کنی بخت آنم کو که چون شب با غمت خلوت…
بیرخت با تیرهروزی روزگاری ماندهام
بیرخت با تیرهروزی روزگاری ماندهام همچو خاکستر ز آتش یادگاری ماندهام چشم بر خاکسترم باشد هنوز آیینه را رفتهام بر باد لیکن سرمهواری ماندهام من…
به نومیدی ستم باشد ز راه دوست برگشتن
به نومیدی ستم باشد ز راه دوست برگشتن چو اشک و آه عاشق تا توان زیر و زبر گشتن پی دیدار آن با هر نگاهی…





