غزلیات فیاض لاهیجی
منم که کردهام الماس نشئه مرهم را
منم که کردهام الماس نشئه مرهم را به مرگ عیش سیهپوش داغ ماتم را کسی که سرمه از آن درگرفت چون خورشید به یک نگاه…
مگر دلِ به غم عشق بستهای دارد
مگر دلِ به غم عشق بستهای دارد که آفتاب تو رنگ شکستهای دارد! مگو که هیچ ندارد نظر فکندة عشق دل شکستهای و جان خستهای…
ما به بدنامی تلاش نیکنامی میکنیم
ما به بدنامی تلاش نیکنامی میکنیم پختگیها در نظر داریم و خامی میکنیم دوستان ما را به کام دشمنان میخواستند ما ز دشمنکامی خود دوستکامی…
گهی کلاه نهی بر سر و گه افسر کج
گهی کلاه نهی بر سر و گه افسر کج تمام کار تو چون فطرت تو کج در کج به عقل خویش مکن اعتماد در ره…
گر نه ابراهیم عهد خود بود جانان من
گر نه ابراهیم عهد خود بود جانان من چون کند جا در دل چون آتش سوزان من! از ازل کردند در خونریزی من اتّفاق خنجرش…
کی میدهم به جنس دوا نقد درد را!
کی میدهم به جنس دوا نقد درد را! سودا به خونِ می نکنم رنگ زرد را از هر چه بود چشم به زلف تو دوختم…
کسی ز کوی تو تا چند حبیب چاک برد!
کسی ز کوی تو تا چند حبیب چاک برد! دل آرد و چو برد جان دردناک برد! به چشم پاک توان دید روی جانان را…
کارم از گفتن لطفت به غرامت افتاد
کارم از گفتن لطفت به غرامت افتاد صوفی از قرب به اظهار کرامت افتاد گشت معلوم که با من چه قیامت کردست هر که را…
عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشی
عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشی زخمم همه تن، مرهم من بلکه تو باشی مشکل که برد دل ز کسی پیچش مویی در…
عشّاق دل به چین جبینی سپردهاند
عشّاق دل به چین جبینی سپردهاند این قلبگاه را به کمینی سپردهاند دریاب این اشاره که شاهان نامجو نام بلند خود به نگینی سپردهاند جز…





