غزلیات فیاض لاهیجی
کوی عشق است درین بیشه بداندیشه مباش
کوی عشق است درین بیشه بداندیشه مباش خواهی از سر بگذر ورنه درین بیشه مباش راز عشقست به هر جام نریزی این می اندرین بزم…
کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد
کسی به دعوی مهرش چو صبح صادق شد که چون جرس دل او با زبان موافق شد چنین که چشم به روی تو دوخت پنداری…
کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما
کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما خورد ای کاش همان بر سر ما تیشة ما نخل ما بار ترقی ندهد پنداری که به فولاد…
عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کردهاند
عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کردهاند بخت بد بنگر! چنان بودم چنینم کردهآند در ازل چون طرح دریا ریختند از اشک من موج این دریا ز…
عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسی
عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسی گلی و طرفه که گلبن ز خار و خس نشناسی چنان به کنج قفس ناتوان و زار…
شور جنونم از سر این بخت شوم رفت
شور جنونم از سر این بخت شوم رفت فرّ همای عشق به تاراج بوم رفت با کشت ما که آبخورش آتش دلست سرگرم شد سموم…
سودای تو از جان وفاکیش نرفتست
سودای تو از جان وفاکیش نرفتست داغت ز دل بیهدهاندیش نرفتست سیلاب فنا گر برد اسباب دو عالم چیزی به در از کیسة درویش نرفتست…
زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفت
زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفت چارهسازان چارة کاری که کار از دست رفت نه گلی در گلستان باقی نه برگی…
ز ضعفم بیتو بر تن از گرانی مو نمیجنبد
ز ضعفم بیتو بر تن از گرانی مو نمیجنبد نگه تا حشر ازین پهلو به آن پهلو نمیجنبد نمیجنبد به خون کس فلک را تیغ…
رویش که هست رنگ ز رخسار مه ربا
رویش که هست رنگ ز رخسار مه ربا ما را ازوست چهرة رنگین چو کهربا تا چند دردسر کشم از افسر خرد ای بوی گل…





