غزلیات فیاض لاهیجی
ذوق دیدارست کامی کز جهان دل میبرد
ذوق دیدارست کامی کز جهان دل میبرد زاهد از دنیا نمیدانم چه حاصل میبرد! دل به دریا داده را ز آسیب طوفان باک نیست موج…
دلم شبی که خیال ترا نشیمن شد
دلم شبی که خیال ترا نشیمن شد چو آفتاب مرا داغ سینه روشن شد کدام شمع کند خانه روشنم بیتو! مرا که پرتو خورشید دود…
دل به زلفش میکشد آشفته سامانی مرا
دل به زلفش میکشد آشفته سامانی مرا می:ند تکلیف هندستان پریشانی مرا رتبة لیلی چو دادش حسن دانستم که عشق همچو مجنون میکند آخر بیابانی…
در عشق تو ناله پیشة ماست
در عشق تو ناله پیشة ماست گریه ورد همیشة ماست از یک نگهش ز دست رفتیم چشم تو هزار پیشة ماست تا شیشة دل زدیم…
خوی کرده و نشانده بر آتش گلاب را
خوی کرده و نشانده بر آتش گلاب را آه این چه آتش است که میسوزد آب را از دیدن تو دیده فرو بستهام ولی دل…
خواهم که شبی سرزده آیم به در صبح
خواهم که شبی سرزده آیم به در صبح تا جرعة فیضی کشم از جام زر صبح در فیض سحر درج بود دولت جاوید اقبال دهد…
حال خود را خراب میبینم
حال خود را خراب میبینم مرغ دل را کباب میبینم تا دَمِ آبِ تیغ او خوردم بحرها را سراب میبینم مردمیهای چشم او بگذشت دگر…
چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابست
چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابست خوشا امید جگر تشنهای که محو سرابست بگو به ساقی گلرخ که خون شیشه بگیرد که…
چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمیگیرد
چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمیگیرد دماغم جام خوشحالی ز دست جم نمیگیرد چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته میبینم…
چمنِ جلوهگری از قد رعنای تو خوش
چمنِ جلوهگری از قد رعنای تو خوش دل آشفتگی از زلف چلیپای تو خوش مو به موی تو جدا بر دل من داغ نهست به…





