غزلیات فیاض لاهیجی
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ همچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود…
نمود از پرده رخ یارم نمیخواهم دلایل را
نمود از پرده رخ یارم نمیخواهم دلایل را بیا از پیش من ای گریه بردار این رسایل را از آن کنج لب شیرین غریبی بوسه…
ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد
ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد گوش اینجا کی به داد نالة دل میرسد جذبة محملنشین گر تن به سستی در…
من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا
من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا توان در خاکبازی یافت اکسیر مراد آنجا گشاد فیض خواهی چشم عبرت در…
مشق شوخی میکند طفلی به قصد جان ما
مشق شوخی میکند طفلی به قصد جان ما بادهای در غوره دارد ساقی دوران ما شوخی حسن ترا نازم که در هجران و وصل جلوه…
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد دلم هنگامة اهل جنون را مضطرب دارد به من گرم تواضع آن بت و اشکم سراسیمه…
گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد
گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد خامشی هم نکتهای تقریر نتوانست کرد من که بر بال ملک دام نظر میافکنم همّت من…
گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد
گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد ما دیده فرش سازیم تا یار پا گذارد امشب که شمع مجلس با آن پری سپردست…
کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش
کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش که باد خون اسیران حلال گوشة چشمش گذشت آنکه دگر وصل او به خواب بینم که برده…
کردند پردة رخ دلدار شیشه را
کردند پردة رخ دلدار شیشه را افتاده است کار و عجب کار شیشه را ساقی به ناز خویش که مگذار شیشه را همچون دل شکسته…





