غزلیات فیاض لاهیجی
زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم
زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم دیدم که بس ارزنده متاعست خریدم ترسیدم از آلودگی دامن پاکت در پیش تو…
ز دانش مرا بس، که نام تو دانم
ز دانش مرا بس، که نام تو دانم سوادم همین بس که نام تو خوانم چرا نالم از ضعف، آن قوّتم بس که آهی به…
رحمش نمیآید به من چندانکه میسوزم نفس
رحمش نمیآید به من چندانکه میسوزم نفس من تنگتر سازم نفس او تنگتر سازد قفس من خود فتادم از نفس، یکم دم نگفتی ناله بس…
دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارم
دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارم زبان پیچیده در تقریر عرض مطلبی دارم خموشی بر لب شرمم به صد فریاد میگوید حلاوت جوشی زهری…
دل که بیزخم تو باشد به جهان خرّم نیست
دل که بیزخم تو باشد به جهان خرّم نیست زخم را از تو رواجیست که با مرهم نیست غم بیهوده مرا از سروسامان انداخت گر…
در گلشن الست که نیرنگ برنداشت
در گلشن الست که نیرنگ برنداشت هر گل که داشت بوی وفا رنگ برنداشت جوش صلای عشق به هفت آسمان رسید این شور را به…
در ازل سوز محبّت در دل ما جا گرفت
در ازل سوز محبّت در دل ما جا گرفت از دل ما بود هر جا آتشی بالا گرفت داشتیم امشب حدیث روی جانان بر زبان…
خود را به ناز آن بت طنّاز دادهایم
خود را به ناز آن بت طنّاز دادهایم صد ملک دل به غارت یک ناز دادهایم در راه عشق عافیت از ما مجو که ما…
حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز
حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز دتر میان معنی و لفظم بیابانست باز مایه میبندد دلم ز آشفتگیهای دماغ در سر شوریدهام سودای سامانست…
چون به یاد زلف او زلف غم افشان میکنم
چون به یاد زلف او زلف غم افشان میکنم میکشم آهیّ و عالم را پریشان میکنم گلستان بیروی او بر من جهنم میشود من که…





