رباعیات فیاض لاهیجی
فیاض ترا لاف حرامست هنوز
فیاض ترا لاف حرامست هنوز طرز سخن تو ناتمامست هنوز شعر تو چو میوهای که نورس باشد رنگین شده است لیک خامست هنوز
دیده به وصال جز به دیدن نرسد
دیده به وصال جز به دیدن نرسد از ناله و پیغام شنیدن نرسد هر چند که فریاد زند میوهفروش در کام اثری جز بچشیدن نرسد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد از بیخبری که ره به اسباب نبرد باید سببی گرچه سببساز خداست بیدلو ورسن ز چاه کس…
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود وز غمزه تبسم آشتی سیر شود تیر نگهش بال غضب بگشاید جوهر گره ابروی شمشیر شود
تا چند به فکر خودپرستی بودن!
تا چند به فکر خودپرستی بودن! باید یک چند محو مستی بودن بر نیستیی زن که سبکبار شوی تا کی در زیر بار هستی بودن
ای دوست که با چهره زردیم از تو
ای دوست که با چهره زردیم از تو چون ناله خود تمام دردیم از تو کاری که گمان نبود دیدیم از خویش صبری که نداشتیم…
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت وز تاب تب جسم تو جانم میسوخت زان تب که شب دوش ترا داشت به رنج مغزی که…
هر کس که تعلّقش به هستی بیش است
هر کس که تعلّقش به هستی بیش است گر بگذرد از خویش به جای خویش است تا هست، گذشتن هنرِ درویش است وقتی که نباشد…
ماه رمضان عجب مه روحفزاست
ماه رمضان عجب مه روحفزاست آثار لطایف اندرین مه پیداست رنگ همه چون رنگ نقاهت ز چه روست گر نه رمضان مزیل امراض خطاست!
فیّاض دگر عشق عبارت دادست
فیّاض دگر عشق عبارت دادست توفیق رواج کار و بارت دادست کفّارة توبهای که کردی به خزان این توبه شکستن بهارت دادست





