رباعیات فیاض لاهیجی
جز مدح علی نمیتوانم گفتن
جز مدح علی نمیتوانم گفتن جز این گوهر نمیتوانم سفتن گر صیقل مدحش نبود گرد ملال ز آیینه دل نمیتوانم رفتن
بیمارم و آن نیم که یک جا افتم
بیمارم و آن نیم که یک جا افتم میگردم و هر کجا رسم وا افتم از ضعف چنان شدم که در سینه دلم گر یاد…
ای بینم جود تو همه بحر سراب
ای بینم جود تو همه بحر سراب بینور وجودت همه معموره خراب عالم همه از تو لاف هستی زدهاند چون سایه ز آفتاب و چون…
امروز به روی کار آبی دارم
امروز به روی کار آبی دارم کز خوی تو وعده عتابی دارم منّتکش خور نیم که از عکس رخت در هر بن موی آفتابی دارم
هر دل که به اسرار جلی گرم بود
هر دل که به اسرار جلی گرم بود پشتش به نبی و به ولی گرم بود دم سردی روزگار سردش نکند آنرا که دل از…
لطف تو به ما نه این چنین میبایست
لطف تو به ما نه این چنین میبایست دشنام تو شیرینتر ازین میبایست با روی ترش تبسّمی هم جا داشت بیمار ترا سکنجبین میبایست
غم نیست گر از درد غم افتاده شوم
غم نیست گر از درد غم افتاده شوم غم آن باشد که از غم آزاده شوم هر لحظه از آن شکست دل پیوندم تا بهر…
دنیا گردیست بر رخ شاهد دین
دنیا گردیست بر رخ شاهد دین خواهنده دنیا نبود مرد یقین این گرد ز رخساره دینت بزدای و آنگاه مراد خود درین آینه بین
در سایه سرو قدت ای مایه ناز
در سایه سرو قدت ای مایه ناز از بهر وصال دل حسرت پرداز خواهم شبکی چون شب هجران بیصبح با فرصتکی چون سر زلف تو…
چشمان تو در فتنهگری یکدلهاند
چشمان تو در فتنهگری یکدلهاند تاراجگر متاع صد قافلهاند خط تو غبار دارد از زلف مدام با آنکه چو بنگری ز یک سلسلهاند





