بی‌شرع ره خدا نشاید رفتن

بی‌شرع ره خدا نشاید رفتن بی‌جاده به هیچ جا نشاید رفتن در بادیه‌ای که راه و بیراه یکی‌ست ره بی‌ پی‌رهنما نشاید رفتن

Continue Reading...

ای آنکه به چهره کمتر از باغ نیی

ای آنکه به چهره کمتر از باغ نیی در دل سیهی چو لالهٔ داغ نیی از جستن صیدی چون من از بند غمت داغم من…

Continue Reading...

آمد سر زلف بند بند افکنده

آمد سر زلف بند بند افکنده چین در خم طرّه ی کمند افکنده هر عقده که برداشته از کار دلی بر گوشه ابروی بلند افکنده

Continue Reading...

هر چند نیارم آمدن در بر تو

هر چند نیارم آمدن در بر تو از ضعف فتاده‌ام به خاک در تو شادم که به کام دل توانم گردید در زیر لب آهسته…

Continue Reading...

گر سایه نداشت همره آن شمع یقین

گر سایه نداشت همره آن شمع یقین گویم به تو سرّ آن به برهان مبین او سایة حق است و بود ظاهر این کز سایه…

Continue Reading...

عمری شده تا ز خیل مهجورانیم

عمری شده تا ز خیل مهجورانیم نزدیک نشسته‌ایم و از دورانیم بیننده ز بس کمست، مانند عصا محتاج به دستگیری کورانیم

Continue Reading...

دنیا چاهی است نزد دانا بی‌ته

دنیا چاهی است نزد دانا بی‌ته طول امل است ریسمان این چه هر چند بود جامه عمر تو دراز بر قامت طول امل آید کوته

Continue Reading...

در دل هیچم ز خیر و شر درناید

در دل هیچم ز خیر و شر درناید در کلبه من پرتو خور درناید پرویزن حسن است مژه در نظرم تا هر چه بد است…

Continue Reading...

جانا چو گل شکفته بی‌شرم مباش

جانا چو گل شکفته بی‌شرم مباش بر هم زن نام و ننگ و آزرم مباش چون آینه روی دل به هر کس منما خورشید صفت…

Continue Reading...

بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست

بگذر ز ره و رسم، سعادت اینست بگذار هوای دل، شهادت اینست برخیز ز عادت ار سعادت طلبی در ملّت عشق خرق عادت اینست

Continue Reading...