غزلیات علیشیر نوایی
خوش آن رندی که از دوران دلش چون زنگ غم گیرد
خوش آن رندی که از دوران دلش چون زنگ غم گیرد سفال میکده بر کف به جای جام جم گیرد چو ساقی از پی ساغر…
چو آتشی است لب لعل پر فسانه او
چو آتشی است لب لعل پر فسانه او زبان به عشوه برآوردنش زبانه او بهانه در دم قتلم اگر کنده چه زیان به نقد می…
تا خرقه و سجاده ام افتد در می چند
تا خرقه و سجاده ام افتد در می چند خواهم طرف میکده رفتن قدمی چند درکش قدحی چند و فلک را عدم انگار در خاطرت…
به مخموری پیاپی میتپد دل
به مخموری پیاپی میتپد دل مگر از مژده می میتپد دل؟ لبالب ساغرش سازد مگر دفع چو زینسانم پیاپی میتپد دل مگر ساقی مهوش خواهم…
باز تیغ ظلم بر کف تندخوی من رسید
باز تیغ ظلم بر کف تندخوی من رسید ریخت هر سویی دو صد خون تا به سوی من رسید هر چه از طوفان اشک من…
ای از بهار حسن تو بر چهرهام گلزارها
ای از بهار حسن تو بر چهرهام گلزارها در سینه زان گلزارها دارم خلیده خارها از نیش هجرش متصل کو رشته جانم گسل چون دوخت…
از غم یک شب که در هجرش دلم زاری کشید
از غم یک شب که در هجرش دلم زاری کشید با کسی مانم که او یک سال بیماری کشید سالها اندوه شام فرقتم داند کسی…
یارب آن مُغبَچهٔ شوخ ز میخانهٔ کیست؟
یارب آن مُغبَچهٔ شوخ ز میخانهٔ کیست؟ مست در میکده از ساغر و پیمانهٔ کیست؟ سوی مسجد شده و غیرت آن میکشدم پیش من گرچه…
نیست دل اینکه منِ زارِ بلاکش دارم
نیست دل اینکه منِ زارِ بلاکش دارم از تو در سینه خود پارهای آتش دارم ساقیا جرعه میْ ده که به امید وصال درکشم چند…
مه من در شبستان چونکه نو شد جام می شبها
مه من در شبستان چونکه نو شد جام می شبها نماید از شفق می از حباب ریزه کوکبها دهن شد چشمه حیوان ترا از عین…





