غزلیات علیشیر نوایی
ما هم از بزم صبوح آمد برون مست خراب
ما هم از بزم صبوح آمد برون مست خراب جلوه گر افتاد و حیران چون ز مشرق آفتاب رفت اهل انجمن هر سوی چون انجم…
گرچه بلای خمار کرد فزون حزن من
گرچه بلای خمار کرد فزون حزن من مغبچه و می ولیک اذهب عن الحزن هر شکن زلف او جای هزاران دلست طرفه که آن بند…
کار در دیر به غیر از جستن آن ماه نیست
کار در دیر به غیر از جستن آن ماه نیست کش ز اهل خانقه جستم یکی آگاه نیست یک قدح خوردم که شد دود از…
صبح است فیض اگر طلبی ترک خواب کن
صبح است فیض اگر طلبی ترک خواب کن تا چند مست خواب قدح پر شراب کن ما را به شیشه می فکن و از عتاب…
ساقی مهوش ار دهد جام شراب ناب را
ساقی مهوش ار دهد جام شراب ناب را به که سپهر داردم ساغر آفتاب را چند شوم به میکده بیخود و همدمان برند مست کشان…
ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا
ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا هنوز شکر بود صدهزار بار مرا گرم بود می گلگون ز ساقی گلرخ به حور و…
دوران نشان ز بخت جوانم نمیدهد
دوران نشان ز بخت جوانم نمیدهد جامی ز دست پیر مغانم نمیدهد از هر که نوشداروی جان میکنم طلب جز از شرابخانه نشانم نمیدهد در…
در سرم ذوق می عشق همان است که بود
در سرم ذوق می عشق همان است که بود سر همان خاک ره دیر مغان است که بود چون نشان پرسیم از دل که به…
حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل است
حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل است فریاد دل ز دیده و آه من از دل است خواهم که آتش افتد از آن…
چشمم چو بر آن روی چو رشک قمر افتاد
چشمم چو بر آن روی چو رشک قمر افتاد از چشم دوید انجم و بر روی در افتاد از خوی به رخت اختر دری به…





