غزلیات آشفتهٔ شیرازی
بده ساقیا باده زآن جام سرمد
بده ساقیا باده زآن جام سرمد که با عقل شد نفس سرکش ممهد از آن می که تابد از او نورحیدر از آن می که…
بت پرستنده بت رویت
بت پرستنده بت رویت کفر زنار بند گیسویت جامه کعبه حلقه مویت قبله خانه طاق ابرویت چه تفاوت مرا زدیر و حرم زین دو من…
باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد
باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد که هزاران زطرب جمله بدستان آورد اقحوان زر کند و سیم شکوفه به نثار گوئیا مژده گل را…
آئی چو در قیامت محشر بهم برآید
آئی چو در قیامت محشر بهم برآید از شعله وجودت دود از عدم برآید کوی تو گر بکاوند از نقش پای عشاق تا هفتمین زمین…
ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی
ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی از چه با مات نیست پیوندی تیغ بر کش بکش ملول نباش اگر از قتل بنده خرسندی هر که…
ای نوسفر که سوختم اندر هوای تو
ای نوسفر که سوختم اندر هوای تو ترسم که اشک فاش کند ماجرای تو تو آفتاب روشن و چون ماه در روش من سایه وش…
ای که به جاه و منزلت ره نبرد خیال من
ای که به جاه و منزلت ره نبرد خیال من از خم زلف مو به مو باز بپرس حال من ناله زیر و بم کشم…
ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراست
ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراست جان و دل در بند داری هم دل و هم جان تراست جادوئی و سحر ساز…
ای خوش آن عاشق بدنام که او نام نداشت
ای خوش آن عاشق بدنام که او نام نداشت کامجوی آنکه در این دیر سر کام نداشت شور بلبل بگلستان نبود پنداری از گل این…
ای بهشتی گاه حوری گه پری گاهی بشر
ای بهشتی گاه حوری گه پری گاهی بشر از دهن گه می دهی گاهی نمک گاهی شکر جاء عشقی راح عقلی یا ندیمی بالهدر ضامن…





