غزلیات آشفتهٔ شیرازی
مرا که زلف تو آشفته کرد و چشم تو مست
مرا که زلف تو آشفته کرد و چشم تو مست کجا رود زسر آشفتگی دل تا هست بگو خلیل ننازد به بت شکستن خویش بتی…
مدد ای عشق که از عقل در آزارم من
مدد ای عشق که از عقل در آزارم من رحمتی کن برهانم که گرفتارم من خیز اقبال کن ای ساقی مستان با جام که زهشیاری…
مانده بر دست این دل صد پارهام
مانده بر دست این دل صد پارهام دوستان از دست رفته چارهام تا که دارم این دل خونین به دست هست با من دلبر خونخوارهام…
لعل شکربار یار من نمکین است
لعل شکربار یار من نمکین است من نستانم شکر اگر نمک این است سرو بباغ است و ماه در فلک اما سرو بکاخ من است…
گلزار عشق چون تو نهالی نیافته
گلزار عشق چون تو نهالی نیافته رخسار حسن همچو تو خالی نیافته جز ابروان به روی تو هرگز منجمی بر آفتاب بدر هلالی نیافته چندی…
گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابی
گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابی بنمای در دل شب بخلایق آفتابی دو جهان حجاب نبود بمیان ما و معشوق تو گمان کنی رقیبا…
گر زمن جان طلبد سر بنهم فرمان را
گر زمن جان طلبد سر بنهم فرمان را گوی گو گردن تسیلم بنه چوگان را با لب نوش ت من آب خضر نستانم کی مریضت…
کی شنیدستی هلالی خیزد از بدر منیر
کی شنیدستی هلالی خیزد از بدر منیر یا در آتش تازه و تر مانده عنبر یا عبیر پرخطر راهیست این وادی کجائی رهنما سر قدم…
کسی سر از قدم یار برنمیگیرد
کسی سر از قدم یار برنمیگیرد که جان دهد دل از این کار برنمیگیرد تو برق عالم اسراری و عجب که ز تو شرر به…
فصل بهار و مستی و غوغای چنگ و نی
فصل بهار و مستی و غوغای چنگ و نی مجنون بگو که لیلی بیرون کشد زحی زد آتشی بجان بخیلان زجام می ساقی که نام…





