غزلیات آشفتهٔ شیرازی
بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید
بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید یوسف چو بمصر آید بازار بیاراید جان قیمت بوسش بود عشاق فزون کردند چون مشتری افزون شد بر…
به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالی
به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالی قدمی بساز از سر نو گرت مجالی بلی ای طبیب گفتی که علاج هجر وصلست چه کنم…
به چهرهات شده آن زلف مشکفام نقاب
به چهرهات شده آن زلف مشکفام نقاب بدان صفت که حواصل به زیر پر عقاب تو را بزلف نژند آمده حجاب جمال که دود تیره…
بلای جان من خسته سرو بالائیست
بلای جان من خسته سرو بالائیست زخوان عشق مرا نعمتی والائیست مراد دل طلبیدن زدوست خودکامیست نه عاشقست که جز دوستش تمنائیست مرو تو از…
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد که تا یک گوهر ارزنده از دریا برون آمد زبس دلهای خونین کرده جا در نافه زلفش…
بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردی
بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردی آیت حسن و صباحت همه تفسیر نکردی کور شد ای مه کنعان زغمت دیده یعقوب رحمی ای…
بخرند ناز معشوق به جان نیازمندان
بخرند ناز معشوق به جان نیازمندان به مژه چو شمع گریان و به لب چو صبح خندان نظری که وقف باشد بنگاه جادوی تو برود…
باغبانت چون صلا در داد در گلزار خویش
باغبانت چون صلا در داد در گلزار خویش شکر کن ای بلبل شیدا بوصل یار خویش تا تو ای پروانه هستی نیست از وصلت نصیب…
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلست
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلست پشّه را پرواز با فر همایی مشکلست مرغ شب را دیدن مهر منیر آمد محال از گدای رهنشینی پادشایی…
این زندهرود دیده ز بس آب میدهد
این زندهرود دیده ز بس آب میدهد ناچار هرچه هست به سیلاب میدهد لنگر فکن به میکده این یک دو روز عمر دوران چو کشتی…





