غزلیات آشفتهٔ شیرازی
دوست میدارم که گیرم دلبری
دوست میدارم که گیرم دلبری پاکدامن شاهدی جنگ آوری دادخواهان روز حشر از دست تو داوری دارند و تو خود داوری ملک دل چشمت گرفت…
دلا مسافرت از این دیار ویران کن
دلا مسافرت از این دیار ویران کن به کوی دوست چو مجنون سری به سامان کن ز انس آدمیانت به غیر وحشت نیست چو وحشیان…
دست گفتیم بران زلف چلیپا نزنیم
دست گفتیم بران زلف چلیپا نزنیم بر سر عقل دگر رشته سودا نزنیم لن ترانی است جواب ارنی چون موسی ما زدیدار دگر لاف تمنا…
در گلستان محبت گل داغی دارم
در گلستان محبت گل داغی دارم کز گل یاسمن باغ فراغی دارم دمد از تربت من لاله از آن فصل بهار تا بدانی بدل از…
در آن سرا که برانند پادشایی را
در آن سرا که برانند پادشایی را کجا مجال بود رهنشین گدایی را ز خاک میکده جو سر جم که میبینم به پای هر خُم…
خیز و بیار زآن خط و لعلم تو مشک و می
خیز و بیار زآن خط و لعلم تو مشک و می خضرم بکن که خضر از این روست سبزحی گریان شده است ابر چو مجنون…
خوابم چو با خیال جمالت یکی شود
خوابم چو با خیال جمالت یکی شود بر دیده هرمژه زغمت ناوکی شود آنرا که غوص لؤلؤئی اندر نظر بود بحر محیط در نظرش اندکی…
خبر از حی مگر آورده کسی مجنون را
خبر از حی مگر آورده کسی مجنون را که گشوده بره قافله جوی خون را از پی پرسش دل سلسله موئی آمد تا که زنجیر…
حدیث عشق بازی را مپرس از عارف عاقل
حدیث عشق بازی را مپرس از عارف عاقل که کس نشناخت لیلی را بجز مجنون لا یعقل سبکتر ران زرحمت ساربانا ناقه لیلی که امشب…
چو خم از خون دل در میکشم می
چو خم از خون دل در میکشم می به خون دل به این می بردهام پی مرا تا لعل ساقی داده ساغر نخواهم خوردن از…





