غزلیات آشفتهٔ شیرازی
با من ای عشق اگر عهد کهن تازه کنی
با من ای عشق اگر عهد کهن تازه کنی مصحف دل که زهم ریخته شیرازه کنی حسن را بی مدد تو نبود جلوه به دل…
این شکل بشر زمشکلاتست
این شکل بشر زمشکلاتست ممکن چو تو کی زممکنانست این جمله صفات کبریائی تفسیر بیان حسن ذاتست حاشا که بجز خط تو باشد بر تنگ…
ایدل غم عشق ریشه ات کند
ایدل غم عشق ریشه ات کند از کوی بتان تو رخت بربند از تیر نظر بخون نشستی ای دیده در نظر فروبند تو مور و…
ای ماه و خور از آینه داران جمالت
ای ماه و خور از آینه داران جمالت طوبی خجل از جلوه نو خیز نهالت حقا که فراموش کند چشمه حیوان گر خضر چشد جرعه…
ای قضا و قدر اِستاده به حکم و رایَت،
ای قضا و قدر اِستاده به حکم و رایَت، ماه و خور آینه رای جهان آرایت تو کدامین شهی ای عشق که چون تکیه زدی…
ای رفته و نشناخته قدر دل ما را
ای رفته و نشناخته قدر دل ما را باز آی که مردیم زهجر تو خدا را هر روزه جفا کردی و گفتی که وفا بود…
ای چشم بدان زدیدنت دور
ای چشم بدان زدیدنت دور ظلم است فراق ظلمت و نور ما چشم بدیگران نداریم وقف است نظر بروی منظور در حشر که نوبت نشور…
ای بچین سر زلفت دل عشاق اسیر
ای بچین سر زلفت دل عشاق اسیر نگهت آفت دلهای جوان فتنه پیر درخم زلف تو گر دل کند افغان چه عجب بشب تیره کند…
آنچه به بغداد کرد تیغ هلاکو
آنچه به بغداد کرد تیغ هلاکو کرد به ملک دل آن بلارک ابرو ترک تو چنگیز را کشید به یاسا کافر حربی برد به چشم…
آن چه گردون که چنین اختر تابان دارد
آن چه گردون که چنین اختر تابان دارد وان چه باغیست که این نوگل خندان دارد تند میراند سمند و به تکبر میگفت بر سر…





