غزلیات آشفتهٔ شیرازی
زاهد ز آب میکده پرهیز میکنی
زاهد ز آب میکده پرهیز میکنی تیغ ریا به سنگ فسون تیز میکنی رطل گران ز باده چو لبریز میکنی دل را ز موج فتنه…
ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه
ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه مگس چندانکه مردم را نظر بر تنگ شکر نه مرا گفتی شبی آیم به خوابت دیده بربستم ولی…
رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت
رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت تا کجا سایه دهد سرو همایون فالت گرچه صورتگر اوهام ببندد هر نقش حاش لله که بگنجد بگمان تمثالت…
دین و دل ای سیمتن تنها نه از من میبری
دین و دل ای سیمتن تنها نه از من میبری با چنین رو دل ز سنگ و روی آهن میبری میکنی اندر شبستان خم زلفت…
دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید
دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید زآن می کهنه بیارید و زنو ساغر زنید دست افشان پای کوبان بذله سنج و نغمه خوان چشم بگشائید…
دلم بهرزه بسودای خام افتاده
دلم بهرزه بسودای خام افتاده زحرص دانه کبوتر بدام افتاده چگونه طبل نهانی زنم بزیر گلیم مرا که طشت حریفان زبام افتاده تو را که…
دل به بر داشت فغانی و گمان کردم
دل به بر داشت فغانی و گمان کردم که به غوغای جرس قطع بیابان کردم رفت چون برق ز ره محمل لیلی مجنون از چه…
در نهایت نظری بود باغیار امشب
در نهایت نظری بود باغیار امشب که زتب سوخت چو شمعم دل بیمار امشب بشب دیگرت این سوزن درون شرح دهم که مبادا بدرد پرده…
در چنگل بازی نکند خانه حمامی
در چنگل بازی نکند خانه حمامی یا آهوی وحشی نشود رام بدامی مألوف بدامی نشنیدم که شنود مرغ جز دل که بآن زلف سیه کرده…
خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید
خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید حرفی به جز از زمزمه عشق مگویید ای بوالهوسان نقش حقیقت ندهد رنگ این نقش بتان را زدل…





